چهارشنبه 17 شهریور 95
دختری بهانه پارک داشت... اما نه مثل همیشه که با گریه و زاری بگه پارک میخوام... بلکه خیلی آروم درخواست کرد از من که میشه بریم اون پارک که وسایل بازی داشت ولی تاب و سرسره نداشت... فهمیدم پارک چمران رو میخواد... بهش گفتم باید ببینیم چطور میشه... اگه شد میریم... یه نیم ساعتی دیگه اومد و گفت مامان دیدی چطور شد؟ گفت چی؟ گفت اینکه میشه بریم اون پارکه یا نه! دیگه نمیشد نه بهش بگم آخه... گفتم راهش طولانیه... اگه قبول میکنی بیای و خسته نشی... باشه میریم.. قبول کرد.. و رفتیم...
ت
برچسب:
نویسنده: باران احمدی
تاريخ: سه
شنبه
25 آذر
1404 ساعت: 0:46