خرید بک لینک
چهارشنبه 17 شهریور 95 دختری بهانه پارک داشت... اما نه مثل همیشه که با گریه و زاری بگه پارک میخوام... بلکه خیلی آروم درخواست کرد از من که میشه بریم اون پارک که وسایل بازی داشت ولی تاب و سرسره نداشت... فهمیدم پارک چمران رو میخواد... بهش گفتم باید ببینیم چطور میشه... اگه شد میریم... یه نیم ساعتی دیگه اومد و گفت مامان دیدی چطور شد؟ گفت چی؟ گفت اینکه میشه بریم اون پارکه یا نه! دیگه نمیشد نه بهش بگم آخه... گفتم راهش طولانیه... اگه قبول میکنی بیای و خسته نشی... باشه میریم.. قبول کرد.. و رفتیم... ت

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 0:46

یکشنبه 21 شهریور 95 امروز تولدمه... همسر دیشب بهم تبریک گفت... دختری هم چند ساعتی بعد از اینکه اولش ناراحت شد که چرا تولد منه و تولد اون نیست... باید تولد اون باشه... بهم گفت تولدت مبارک... و خواست کمکش کنم یکی از عروسک‌هاشو کادو کنیم که به من هدیه بده... منم ازش خواستم که فردا خونه مادرجون که بود... برام یه نقاشی بکشه و بهم بده... اونم خوشحال شد و قبول کرد... دیگه همراه اول بهم تبریک گفت و نزدیک ظهر هم دخترخاله ل... که هر ساله بهم تبریک میگه... همسر هم دوباره یه پیامک برام فرستاد و مجدد تب

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 0:46

دوشنبه 22 شهریور 95 روز عید قربان و تعطیلی من... همسر ده دقیقه به هفت صبح رفت سر کار... منم پنج دقیقه بعدش پا شدم... رفتم آشپزخونه... برای پخت و پز و... خاله م پیام داده بود میشه موقع نماز بیام دختری رو ببرم مسجد محل خودتون، جواب دادم خیلی هم عالیه... اصلا بیایید ناهار خونه ما یه چیزی حاضری بخوریم... اینطور شد که دخترخاله ل اومد... خیلی خوب شد... از ساعت 10 اومد... سه تایی... رفتند توی اتاق بچه‌ها... کلی بازی کردند... پسری هم باهاشون بود... خدایا من خیلی خوشبختم... ممنونم ازت... از شادیشون

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 0:46

صفحه بندی